گاهی با فنجان چای به شعرها پناه می برم...

 

رسول یونان...

 

داشتم از این شهر میرفتم

صدایم کردی

جا ماندم

از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته…

این فقط می تواند یک قصه باشد

در این شهر دود و آهن

دریا کجا بود

که من بخواهم سوار کشتی شوم و…

تو صدایم کنی

فقط می خواهم بگویم

تو نجاتم دادی

تا اسیرم کنی .

 

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۶/۲۵ساعت نويسنده chakavak |

 

حمید مصدق...

 

پس از طوفان

پس از تندر

پس از باران

سرشک سبز برگ از شاخه های جنگل خاموش

می افتاد

نه بید از باد

نه برگ از برگ می جنبید

شکاف ابرها راهی به نور ماه می دادند

دوباره راه را بر ماه می بستند

و من همچون نسیمی از فراز شاخه ها

پرواز می کردم

تو را می خواستم ای خوب ای خوبی

به دیدار تو من می آمدم با شوق

با شادی...

تو را می بینم ای گیسو پریشان در غبار یاد

تو با من مهربان تر از منی

یا من؟

تو با من مهربانی می کنی چون مهر

مهری مهربان با من..

پس از طوفان

پس از تندر

پس از باران

گل ِ آرامش آوازی

به رنگ چشمهای روشن ات دارد

نسیمی کز فراز باغ می آید

چه خوش بوی تن ات دارد...

من اینک در خیال خویش خواب خوب می بینم

تو می آیی و از باغ تن ات صد بوسه می چینم...

 

+ تاريخ ۱۴۰۰/۰۶/۱۸ساعت نويسنده chakavak |