گاهی با فنجان چای به شعرها پناه می برم...

عمران صلاحی...

نامت را بر زبان می آورم

دريا بر من گسترده تر می شود

دريايی که ادامه ی گيسوان توست

کلام ات را سرمه ی چشم می کنم

آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها می بينم

مي خوانم ات .

موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشايد

صدفی پلک می زند

و تو در گيسوانت می تابی .

+ تاريخ ۱۴۰۲/۰۲/۰۴ساعت نويسنده chakavak |