هوشنگ ابتهاج...
هـوای آمــدنـت دیــشـبـم بـه ســر مـیزد
نــیــامـدی كـه بـبـیـنی دلم چــه پـر میزد!
بـه خواب رفـتـم و نیلوفـری بـر آب شكـفـت
خیـال روی تو نـقشی بـه چـشم تـر میزد
شراب لعـل تو میدیدم و دلم میخواست
هــزار وسـوسـهام چـنـگ در جـگـر مـی زد!
زهی امـید كه كامی ازآن دهان میجست
زهـی خـیال كـه دستـی در آن كمر میزد
دریـچه ای بـه تـماشای غنـچه وا مـی شد
دلــم چـو مــرغ گـرفـتــار بــال و پــر مـیزد
تـمام شـب به خـیـال تـو رفـت و مـیدیـدم
كه پشت پـرده اشكـم سپـیده سـر میزد...