گاهی با فنجان چای به شعرها پناه می برم...

 

احمد شاملو...

 

بر شانه ی من کبوتری ست که از دهان تو آب ميخورد

بر شانه ی من کبوتری ست که گلوی مرا تازه ميکند.

بر شانه ی من کبوتری ست باوقار و خوب

که با من از روشنی سخن ميگويد

و از انسان که رب النوع ِ همه ی خداهاست.

من با انسان در ابديتی پُرستاره گام ميزنم.

در ظلمت حقيقتی جنبشی کرد

در کوچه مردی بر خاک افتاد

در خانه زنی گريست

در گاهواره کودکی لبخندی زد.

آدم ها هم تلاش ِ حقيقت اند

آدم ها همزاد ابديت اند

من با ابديت بيگانه نيستم.

زنده گی از زير سنگچين ديوارهای زندان ِ بدی سرود ميخواند

در چشم عروسکهای مسخ، شبچراغ ِ گرايشی تابنده است

شهر من رقص کوچه های اش را بازمی يابد.

هيچ کجا هيچ زمان فرياد زندگی بی جواب نمانده است.

به صداهای دور گوش ميدهم از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام

فرياد من بی جواب نيست، قلب خوب تو جواب فرياد من است.

مرغ صداطلائی ِ من در شاخ و برگ ِ خانه ی توست

نازنين! جامه ی ِ خوب ات را بپوش

عشق، ما را دوست می دارد

من با تو رويای ام را در بيداری دنبال می گيرم

من شعر را از حقيقت پيشانی ِ تو در می يابم

با من از روشنی حرف ميزنی

و از انسان که خويشاوند ِ همه خداهاست

با تو من ديگر در سحر ِ روياهای ام تنها نيستم...

 

+ تاريخ ۱۳۹۵/۰۳/۱۷ساعت نويسنده chakavak |