گاهی با فنجان چای به شعرها پناه می برم...

 

 

سیدعلی صالحی ِ عزیز..

 

حالم خوب است
هنوز خواب می‌بينم
ابری می‌آيد
و مرا تا سرآغازِ روييدن ... بدرقه می‌کند.


تابستان که بيايد
نمی‌دانم چندساله می‌شوم
اما صدای غريبی
مرتب می‌گويَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟


ری‌را ...!
به کوری چشمِ کلاغ
عقاب‌ها هرگز نمی‌ميرند!


مهم نيست
تو که آن بيدِ بالِ حوض را
به خاطر داری ...!
همين امروز غروب
برايش دو شعر تازه از "نيما" خواندم
او هم خَم شد بر آب و گفت:
گيسوانم را مثلِ افسانه بباف!

........................................

ری‌را ...!
همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...


و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد!


بگذريم ... ری‌را!
از گوشه‌ی چشم نگاهی کن:
دو قناریِ خسته بر سيمِ تلگراف
دوردستِ بی‌رويایِ مرا می‌نگرند،
دُرُست مثلِ منند
تبعيدِ ترانه‌ای ناخوانا
که زمزمه‌اش ...
سرآغازِ رفتن به شيراز است!
اگر فکر می‌کنی دروغ می‌گويم
همين امشب از فالِ سَربسته‌ی چراغ
يا آهسته از خودِ حضرتِ حافظ ... بپرس!

.........................................

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
ميان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دليلِ راه جسته بوديم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رويا

 

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دريا و رنگ روسری ترا، ری‌را
ديگر چيزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقايان
چرا می‌پرسيد از پروانه و خيزران چه خبر
چه ربطی ميان پروانه و خيزران ديده‌ايد
شما کيستيد
از کجا آمده‌ايد
کی از راه رسيده‌ايد
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئيد
اين همه علامت سوال برای چيست
مگر من آشنای شمايم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنيد؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از ميان تمام نامها
نمی‌دانم از چه  ری‌را  را فراموش نکرده‌ام..

 

آيا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چيزی از جُرم رفتن به سوی رويا را کم نخواهد کرد؟

 

من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منيد
آيا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته نديديد؟
می‌گويند در کوی شما
هر کودکی که در آن دميده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گريه شنيده است
چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهايم کنند،‌ بگو راه خانه‌ام را به ياد خواهم آورد
می‌خواهم به جايی دور خيره شوم
می‌خواهم سيگاری بگيرانم
می‌خواهم يک‌لحظه به اين لحظه بينديشم …!

 

- آيا ميان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!؟

..........................................

سرانجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است

 

گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردیبهشت به دیدنت می آیم .


خبر تازه ای ندارم
فقط چند صباح پیشتر
دو سه سایه که از کوچه پائین می گذشتند
روسری های رنگین بسیاری با خود آورده بودند
ساز و دهل می زدند
اما کسی مرا نمی شناخت .


راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
خدا را چه دیده ای ری را !

شاید آنقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند ، رفتند دنبال چراغ و آینه
شمعدانی ، عسل ، حلقه نقره و قرآن کریم .


حیرت آور است ری را ،
حالا هر که از روبرو بیاید
بی تعارف صدایش می کنیم بفرما !

امروز مسافر ما هم به خانه بر می گردد.

........................................

قبول نیست ری را
بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی جفت آبها را ببوسد ،
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری را !

 

بیا بی خبر به خواب هفت سالگی بر گردیم
غصه هامان گوشه گنجه بی کلید
مشقهامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین فردا
نه دوش و نه امروز ،
تنها باریکه راهی است که می رود
می رود تا بوسه ، تا نقل و پولکی
تا سهم گریه از بغض آه
ها … ها ری را !

 

حالا جامه هایت را
تا به هفت آب تمام خواهم شست
صبح علی الطلوع راه خواهیم افتاد
می رویم اما نه دورتر از نرگس و رویای بی گذر

 

باد اگر آمد
شناسنامه هامان برای او

 

باران اگر آمد
چشمهامان برای او

 

تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشاید
من از حدیث دیو و
دوری از تو می ترسم … ری را !

.........................................

کجای کاری ... چکاوکِ غمگين
در هير و ويرِ صحبتِ خرداد و خيالِ آسمان بودی
که پاييزِ پير آمد و دامنه را درو کرد و رفت.


"من سرگرم همين سايه‌روشنِ راه بودم
داشتم دنبالِ گهواره‌ی انار و
آواز اردی‌بهشتِ گُم‌شده می‌گشتم
حواسم نبود
سرم بالای ستاره بود که ديدم شب است
ديدم آسمان پيدا نيست
پس کی آذر آمد و دی از دامنه گذشت؟!"


ديگر دير است پرنده‌ی پَربُريده به باد
اَبر آمده در عزای آسمان ما
دارد گريه می‌کند
من غمگينِ همين قاصدک‌های بارانی‌ام
که نمی‌پرسند
پس نشانی مسافرانِ شما از چه بابت است؟!
سنگين و بی‌سوال می‌وزد اين اضطرابِ مدام،
نه دی، نه آذر،‌ نه اردی‌بهشت
حتی بادهای خبرچينِ خسته هم نمی‌دانند
ما چه بوديم
چه گفتيم
چه کشيديم!

"من هم خودم يادم رفته است
مرغکِ شاخسارِ کدام صنوبر شکسته بوده‌ام
ديگر نمی‌توانم اين ترانه، اين تلخاب
اين گريه‌های ترسْ‌خورده ... حتی!
من برهنه‌ام
من هرگز اهل رفتن از اين زاد‌رودِ بی‌رويا نبوده‌ام."

چقدر همين گوشه‌ی آشنا خوب است
چقدر صبوری، سادگی، سکوت!
برگرديم به همان هير و ويرِ خرداد وُ
خيالِ آسمانِ آن بالا ...

ما می‌مانيم
چکاوکِ پَربُريده به باد!

 

+ تاريخ ۱۳۸۹/۰۹/۰۲ساعت نويسنده chakavak |